سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خلوت دل

خلوت دل

دیانا[135]
و چه لذتی است در تنهایی... باور نداری؟ از خدا بپرس

 


نیمه شب در حوالی ادراک


مردی بود خموش


غم سنگینی به دوش


غم سفره ای خالی


سکه های خیالی


صیادی درمانده


از سفر جامانده


که همه در راهند


در راه خوشبختی


چه شده که من وامانده


سفر را از یاد بردم؟


آه از غم روزگار


آه از تنهایی...


و راست هم می گفت


در ره تاریکی


او بس تنها بود


ره تاریکی چیست؟


راه شب...


راه نومیدی


شاید این غفلت اوست


شاید این بی خبری ست


شب او وهم است


شب او هنگامی ست


که شقایق فکر


در دشت تعقل نمی روید


راه شب را می توان پیمود


اما آیا مقصد این راه


به جز تاریکی ست؟؟؟


+نوشته شده در یکشنبه 10/2/91ساعت 8:58 عصرتوسط دیانا | | نظر

خدایا


مرا ببین


غرق در گناه


آشفته و سردرگم


...


منی که سال های طولانی زندگیم را


چشمم را روی حقایق بستم


و نخواستم که ببینم


نشانه های تو را در مهد زمین


و در جاودانگی آسمان


خدایا


اما...


مرا ببین


می خواهم تغییر کنم


خدایا


دستم را بگیر


من برای پرواز تنها یک جفت بال کم دارم


.


.


.


بالی که از جنس پاکی مطلق باشد...


خدایا...


+نوشته شده در یکشنبه 10/2/91ساعت 5:12 عصرتوسط دیانا | | نظر

درست است باران نمی بارد


اما همیشه


در پس تنهایی پنجره


دستی هست


که آن را بگشاید


و آفتاب را به خانه ی خویش دعوت کند


آهای آدم ها!


آفتاب همیشه منتظر دعوت شماست


تا پنجره را باز کنید


و خوشبختی را


در ترنم بهار لمس کنید


بیایید پنجره ها را باز کنیم...


پنجره را باز کنید...


+نوشته شده در جمعه 8/2/91ساعت 4:48 عصرتوسط دیانا | | نظر

من خدا را دارم


کوله بارم بر دوش


سفری می باید


سفری تا ته تنهایی محض


هر کجا لرزیدی


از سفر ترسیدی


فقط آهسته بگو


من خدا را دارم...


من خدا را دارم...


+نوشته شده در جمعه 8/2/91ساعت 4:38 عصرتوسط دیانا | | نظر

یاد آن روزها به خیر


آن روزهایی که بلبل اطراف گل پرسه می زد


و عشق در باغ چراغانی دنیا پرپر می زد


روزهایی که در آن


روشنی از روزنه ی امید پیدا بود


و کودکان در پی سکه ی دهشاهی بازی می کردند


یاد ان روزها به خیر


که دوستانی مانند آینه داشتیم


یاد آن روزهایی که


باران همدم همیشگی پنجره بود


و ماهی هیچ وقت


زیر قولی که به کاشی های حوض داده بود نمی زد


آن روزهایی که عقل سر جنگ با عشق نداشت


و محبت با منطق ستشز نمی کرد


روزهایی که در آن کودک از ترکیدن بادکنکش نمی ترسید


و باد همیشه در آسمان آبی


با بادبادک همراه می شد


عجب روزهایی بودند


یادشان به خیر


یادشان به خیر...


+نوشته شده در جمعه 8/2/91ساعت 4:36 عصرتوسط دیانا | | نظر

آن بیرون


صدایی می آید!


صدایی از جنس عشق


پیام آور لطف


نشان دهنده ی رحمت


آن بیرون


باران می بارد


بارانی که عطر خداوند را به همراه دارد


پنجره چقدر منتظر دانه های باران بود...


و چه ذوقی کرد گیاه


در باغچه ی سبز زندگی


آن بیرون


باران حرف هایی می زند


از دوستی آفتاب با زمین


از نگاه ماه به خورشید می گوید


و از اهل آسمان


خبر های تازه ای می آورد


او حرف هایی از ایمان دارد


و از ایثار


شعر هایی هست که باید در گوش من و تو زمزمه کند


آن بیرون


باران می بارد!


باران


 


+نوشته شده در پنج شنبه 7/2/91ساعت 11:28 عصرتوسط دیانا | | نظر

آه ای مردم شهر


پنجره ها بازند


و صدای فریاد شما حتی


تا دل آسمان هم به گوش می رسد


صدای فریاد آزادی تان


گوش تک تک اهل زمین را پر کرده است


ای مردم شهر


حکایت دل هایتان


حکایتی آشناست


و همه می دانند


که دشت های شما


سراسر لاله زار شده است


شما می خواهید زندگی تغییر کند


آن ها تغییر کنند


به امید آن هستید


که قلب های آن ها


دست از سختی بردارند


و عشق و محبت تراوش کنند


اما امید شما


 به قلب های خیالی ست


قلب هایی که هیچ گاه


وجود نداشته اند...


تقدم به کودکان فلسطینی


قلب های خیالی


قلب های خیالی


قلب های خیالی


قلب های خیالی


+نوشته شده در پنج شنبه 7/2/91ساعت 1:30 عصرتوسط دیانا | | نظر

نمی دانم شما هم تا کنون تجربه کرده اید یا نه


این که دلتان بهانه بگیرد...


این که مدام مانند بچه ها پایش را به زمین بکوبد و بگوید خسته است


بگوید که می خواهد همه چیز خوب باشد


بگوید که تا مادرش نیاید آرام نمی گیرد


دل من گاه این طوری می شود


و هوای او را می کند


و برای دیدن او تنگ می شود


او که منجی رحمت و فروزنده ی آفتاب عدالت است


او که روزی همه ی ما را از این انتظار بیرون می آورد


و دست نوازشگرش را به سر کودکان یتیم می کشد


دل من گاهی ان قدر برای او بی تابی می کند که نگرانش می شوم


اما چه کنم که دل است


و من چاره ای ندارم جز این که با امید به آن روز او را آرام کنم


نمی دانم دل های شما هم گاهی بچه می شوند یا نه


دل من که زیاد یاد بچگی ها می کند


...


دلم بهانه می گیرد...


+نوشته شده در شنبه 2/2/91ساعت 3:47 عصرتوسط دیانا | | نظر

در آسمان پهناور دلم به دنبال خدا می گشتم


و بی درنگ او را صدا می زدم


و از می خواستم تا خودش را نشانم دهد


و من چشم هایم را بسته بودم بی آنکه خود بدانم


و پرواز پروانه را نمی دیدم


و گوش هایم را از جهل گرفته بودم


و صدای جاری شدن رود حق را نمی شنیدم


.


.


.


ناگهان در آن لحظه ی خالی از شیطان


در آن بازدم زیبای بهار


گنجشکی روی دست من نشست


و فقط خدا می داند که با نشستنش چه ها که نکرد!!!


چشمانم را باز کردم


دستم را از روی گوش هایم برداشتم


و برای اولین بار دنیا را همان طور که بود دیدم


چقدر شگفت انگیز بود!


و خدا چقدر نزدیک بود


نزدیک تر از آن که احساسش کنم


و این بود معجزه ی لحظه ی ناب بندگی...


لحظه ی ناب بندگی...


+نوشته شده در شنبه 2/2/91ساعت 3:34 عصرتوسط دیانا | | نظر

مانده از شب های دورادور


بر مسیر خامش جنگل


سنگچینی از اجاقی خرد


اندرو خاکستر سردی


همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های ملال انگیز


طرح تصویری در آن هر چیز


داستانی حاصلش دردی


روز شیرینم که با من آتشی داشت


نقش ناهمرنگ گردیده


سرد گشته سنگ گردیده


با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی


همچنانکه مانده از شب های دورادور


بر مسیر خامش جنگل


سنگچینی از اجاقی خرد


اندرو خاکستر سردی


اجاق سرد


+نوشته شده در پنج شنبه 31/1/91ساعت 2:45 عصرتوسط دیانا | | نظر